* من باید با این دستها گل میکاشتم ... باید برای پلکهای غمگین معشوقم شعر میگفتم ... نه اینطور ... نه اینطور که فقط با انگشتانم به زندگی اشاره کنم ...
* آه! کاش زندگی بوتهای بود که در پاییز گلی عجیب میداد ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* و چشمانم، برکهای که روزی در تلألواش، آفتاب میدرخشید ...
* و چشمانم را که در دل آن دیو گم شدهاست روزی پس میگیرم و میبخشمش به دخترک غمگینی که با آن تمام پیکر معشوقش را شعر ببیند ...
* من اندوهگینم و هیچگاه نمیدانم این امید، این ساقهی نحیف چطور در من زنده میماند ... بیآب ... بینور و هوا ... چطور ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* قرنها پیش بود طبیبی میآمد بر بالینم و میگفت: نگذار قلب کوچکت اینقدر تند بزند ...
* من هم میگفتم: برش دار ببر ... بسپرش به ظریفدستی که با دقت بشکافدش و آن مرواریدهای براق را بیرون بکشد و به رشته درآورد ...
* مرواریدهای قلبم که هرگاه به کسی بخشیدمش، یا تفاش کرد یا انداختنش جایی بی اهمیت ...
* او پسزننده است ... او حتی از باد مخالفی که به بادبان میوزد هم پسزنندهتر است ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* سرتاسر احساس بلاهتم ...
* فقط دلم میخواهد روی پارچههای گلدوزی شده و رنگی بخوابم و خواب جنگل ببینم ... همین ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* این شمشیرها را که از قلبم بیرون بیاورم، جای حفرههایش، گلهای بابونه خواهم کاشت ...
* حالم خوش نیست و رفیقم هم بیمارستان خوابیده است و نمیتوانم برایش حرف بزنم و باید حداقل پنج روز حُنّاق بگیرم ...
* باید بروم گل بدوزم ... اینقدر گل بدوزم تا خودم کلاله دربیاورم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* من آدمِ شرّه کردنم ... فورانِ کلماتِ خام و غریزی ...
* طغیان نکردنم یعنی خودویرانگری ...
* باید همه چیز را در کاملترین و تندترین شکل ممکن بیان کنم تا زنده بمانم ... و گرنه میشوم یک تکه چوب، میخی به دیوار ... کرهی ماسیده بر کارد ...
* زندگی یعنی همین ... دست فروبردن در کندو و چنگ زدن در موم عسل ... وقتی زنبورها دور سرت پرواز میکنند ...
* اگر نباشد و نشود، میشوم جسد ... میشوم عروسکی بیقلب ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
* اندوه شبیه کندهی درختان روی قلبم سنگینی میکند ...
* آتش بیافتد در این هیزمهای خشکی که در قلبم تلنبار کردهام؛ تهسیگاری بیاندازی در این احساسات روی هم افتاده، دستها و قلبت داغ خواهد افتاد ...
* شبیه سیب سرخی که روی شاخهها برق میزند و در نهایت پرت میشود در سبدی کنار بقیهی سیبهای لکدار و زده ... خودم را میگویم ...
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگین اسماعیلی